کلوز-آپ

وبلاگی درباره سینما، ادبیات، تلویزیون

روز نهم و دهم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره مردی که اسب شد و...)

مردی که اسب شد (امیرحسین ثقفی) و...
«ایران برگر» مسعود جعفری جوزانی یکی از خجالت‌بارترین زیرفیلم‌های تاریخ سینمای ایران است که بال و پر دادن غلط منتقدان از محصولاتی مثل «پایتخت» و «شب‌های برره» به ساخت آن دامن زده است؛ مجموعه‌ای از تصاویر شرم‌آور که به همه چیز و همه کس توهین می‌کند فقط به این قصد که بخنداند ولی نتیجه کار چیزی جز حماقت و جلفبازی نیست. «جامه‌دران» حمیدرضا قطبی فیلمی است سردرگم مثل منبع اقتباسش، داستانی مضحک که بی‌دلیل در زمان عقب می‌رود و سرگذشت‌های مختلفی را روایت می‌کند که قرار است یک کلیت را خلق کند اما نه تنها در این کار موفق نیست بلکه لحظه به لحظه که از آن می‌گذرد جز خنده و خمیازه چیزی برای مخاطب به همراه ندارد. «چاقی» یک پیام مهم دارد، اگر می‌خواهید لاغر شوید به همسرتان خیانت کنید، اما بعدش که متنبه شدید یادتان باشد که دوباره چاق می‌شوید، فیلمی که از همه نظر بیننده را سرخورده می‌کند و به علی مصفا هم تنها لحظاتی کوتاه می‌تواند تمامی ضعف‌های گوشه گوشه فیلم را بپوشاند. «روباه» بهروز افخمی فیلمی سردرگم است که نه لحن کمیکش را می‌تواند حفظ کند و بسط دهد و نه تعلیقش را، و همین باعث می‌شود من‌درآوردی بودن فیلمنامه‌اش و مضحک بودن تمامی لحظاتش بیشتر توی چشم بیاید. «مردی که اسب شد» امیرحسین ثقفی بسیار رادیکال‌تر از دو فیلم قبلی کارگردانش است و تماشایش صبر می‌خواهد، کسی که صبر می‌کند و فیلم را تا انتها می‌بیند حداقل تصاویری بسیار درخشان از نظر گرافیکی می‌بیند که در سینمای ما کم‌سابقه است و آدم را به ستایش ثقفی و امین جعفری فیلمبردار وامی‌دارد، اما راستش این تصاویر زیبا تنها ویژگی فیلم ثقفی هستند که نمی‌تواند بین مخاطب خود و تصاویرش ارتباط برقرار کند؛ مشکل فقط در مینیمال بودن افراطی خط اصلی فیلمنامه نیست، مشکل در این است که فیلم او به‌شدت غیربومی است و یا به عبارتی با دیدن تصاویرش مدام یاد ارجاعات مختلفش به فیلم‌های کسانی چون بلا تار، آنجلوپولوس، تارکوفسکی و آلبرت سرا می‌افتیم. نیم ساعت پایانی فیلم سرشار است از چند سکانس حیرت‌انگیز بصری که واقعا چشم‌نواز هستند اما این سکانس‌های درخشان گرافیکی در کنار هم یک کلیت را خلق نمی‌کنند و همین مشکل اصلی ثقفی است. بیشتر حس می‌کنم ثقفی در دو فیلم آخرش دارد با سینما به عنوان ابزاری برای خلق تصویر دست به تجربه می‌زند اما بهتر است همین اندازه که روی تصاویرش فکر می‌کند سعی داشته باشد جهان‌بینی خودش را تکمیل کند تا فیلم‌هایش رنگ و بوی ادای دین را از دست بدهند و به آثاری مستقل و منسجم بدل شوند. «مردی که اسب شد» فیلمی است از نظر بصری منسجم و چشم‌نواز و از نظر محتوایی سردرگم و راستش نتیجه این همنشینی فیلمی می‌شود در یک قدمی اثری خوب.

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

روز هشتم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره در دنیای تو ساعت چند است؟)

 

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان)
«در دنیای تو ساعت چند است؟» آنچنان بار احساسی دارد که پس از یک بار تماشا شاید به راحتی نتوان درباره کیفیت و ماندگاری‌اش سخن گفت، اما همین یک بار دیدن فیلم و ترکیب جادویی و چشم‌نواز و گوش‌نواز موسیقی و رنگ در فیلم نشان می‌دهد با اثری یک سروگردن بالاتر از دیگر آثار جشنواره 93 روبرو هستیم، فیلمی که در کنار «چیزهایی هست که نمی‌دانی» و «پله آخر» سه‌گانه‌ای از «رود فیلم» را شکل می‌دهند درباب عشق و خاطره، گذشته‌ای که نرفته و عشق‌هایی که بالاخره شکوفا می‌شوند. شاید همچنان فیلم محبوب من از این سه‌گانه «پله آخر» باشد اما اینجا باید از «در دنیای تو ساعت چند است؟» بگویم که یادآور شعرهای عاشقانه فرانسوی است شاید ژاک پره‌ور، وامدار سینمای فرانسه است به‌ویژه تروفو و گدار و رومر و حتی آلن رنه، یادآور سینمایی است که روی تیغ دولبه شاعرانگی قدم برمی‌دارد و شاید گاهی حس کنیم دیگر دارد خیلی عاطفی می‌شود اما این دنیایی است که فیلم برای ما خلق کرده، دنیایی است که فرهاد دیوانه فیلم خلق کرده تا دل گلی را به دست بیاورد، دنیایی که فرهاد مثل یک نقاش یا مهم‌تر از آن مثل یک آهنگساز بر آن سلطه کامل دارد و هرطور میل‌ش بکشد آن را پیش می‌برد و حتی می‌تواند آهنگ کوبایی «کی سه» را با ترانه گیلکی برایمان تنظیم کند. «در دنیای تو ساعت چند است؟» سرشار است از لحظات ناب، از شکار لحظه‌ای مثل پنج گربه‌ای که روی سقفی شیروانی در بازار رشت می‌بینیم تا صدای ضبط‌شده گلی که همدم فرهاد در سالیان دراز بوده. فیلمی که شاید بهترین عاشقانه سینمای ایران از «شب‌های روشن» موتمن/عقیقی تا امروز باشد، عشقی که سانتیمانتال نیست اما بسیار عاطفی است و بیننده را خرسند می‌کند. «در دنیای تو ساعت چند است؟» فیلم خاطره‌بازها هم هست، اما برای منی که خیلی اهل گذشته‌بازی نیستم، فیلمی است سرشار از طراوت و تازگی که در این روزهای اسف‌ناک سینمای ایران به یادمان می‌آورد سینمای ما می‌تواند سرشار از رنگ و موسیقی باشد و داستانی عشقی تعریف کند و امیدوارکننده و دلپذیر باشد. «در دنیای تو ساعت چند است؟» صفی یزدانیان برای من حکم «در حال و هوای عشق» وونگ کار-وای را دارد، با علی مصفایی بی‌نظیر، لیلا حاتمی درخشان، فیلمبرداری چشمگیر همایون پای‌ور و صفی یزدانیانی که آدم را به انتظار نگه می‌دارد تا دیدن فیلم بعدی‌اش.

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳

روز هفتم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره آت‌لان و یکی دو فیلم دیگر)

آت‌لان (معین کریم‏الدینی)
مستند «آت‌لان» جدا از سوژه جذابش، فیلمبرداری خوبش و کارگردانی یک‌دستش چیزی دارد که خیلی از فیلم‌های این روزهای سینما و جشنواره ندارد؛ یک شخصیت مرکزی معرکه که اسبی است به نام «ایلحان». اسبی چموش که بدخلق شده و کسی نمی‌داند چرا، اسبی که زندگی مربی‌اش و ازدواجش به او بستگی دارد اما اسب انگار متوجه نیست و مدام کج‌خلقی می‌کند و بدقلقی. اگر فیلم سینمایی بود، ایلحان در همان مسابقه دوم یا سوم از دپار (محل ایستاده اسب پیش از شروع مسابقه) با قدرت بیرون می‌جسد و می‌دوید و برنده می‌شد و بیننده و مربی‌اش را شاد می‌کرد. اما ایلحان انگار غمی دارد که برخلاف گذشته در دپار آرام نمی‌ایستد و موقع مسابقه حرکت نمی‌کند و مدام سعی می‌کند سوارش را پایین بیندازد. هیچ راهی هم جواب نمی‌دهد از مست کردنش تا سخت گرفتن و شلاق زدنش. ایلحان شبیه آن شخصیت‌های لجوج در سینمای وسترن است که حرف، حرف خودش است و کار، کار خودش. مسیر خودش را می‌رود و در آخر هم از مربی دلبندش جدا می‌شود، جدایی که نقطه عطفی در زندگی هر دو است. مربی ازدواج می‌کند و ایلحان هم نزد صاحب جدیدش آرام می‌شود. «آت‌لان» به لطف همین اسب است که جذاب است، موقع مسابقات اسب‌دوانی هیجان‌انگیز است و هرچند مستندی نیست که بخواهد اطلاعات مختلف به بیننده‌اش بدهد اما کلاس درسی است درباره شیوه اسب‌داری ترکمن‌ها و قمار در مسابقات اسب‌دوانی. «ایلحان» ممکن نیست به این زودی از خاطرم بیرون بروند.

پی‌نوشت: سه فیلم مزخرف در روز هفتم جشنواره دیدم و حال نوشتن درباره‌شان را ندارم، ارزش ندارند واقعا. «مزار شریف» را اگر برای فیلمبرداری استادانه علیرضا زرین‌دست نبود بیست دقیقه بیشتر تحمل نمی‌کرد، جنابان سازندگان بد نبود کمی تحقیق کنند و حداقل اپیزود تسخیر سفارت آمریکا در پاکستان را در فصل چهارم سریال «میهن» می‌دیدند، نیکی کریمی همچنان باید فکری به حال فیلمنامه‌هایش کند و کمی به روز شود، «شیفت شب» انگار در دهه 1360 ساخته شده، به همان کهنگی و با همان منطق و با همان پایان‌خوش‌های مذبوحانه و «آزادی مشروط» انگار فیلمی است از سیاره‌ای دیگر برای مخاطبانی دیگر، بد نبود سازنده‌اش یک بار دیگر «شهر زیبا» را تماشا می‌کرد تا حداقل فضاسازی‌ مناسبی می‌کرد، تنها نکته فیلم تلاش رامبد جوان برای بازی در نقشی است کاملا جدی که تقریبا موفق هم هست؛ باورش سخت است اما در انتهای فیلم پلیس سخت‌کوش به پسرکی که یک نفر را کور کرده و دارد نزد دایی و مادرش می‌فرستد می‌گوید پول داری فردا ببری‌شان شامی چیزی مهمان‌شان کنی؟ واقعا در کدام سیاره این نویسندگان سیر می‌کنند و این فیلم‌ها را برای مخلوقان کدام سیاره می‌نویسند؟

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳

روز ششم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره من دیه‌گو مارادونا هستم)

من دیه‌گو مارادونا هستم (بهرام توکلی)
خوشبختانه بهرام توکلی پس از افت فیلم به فیلمش در فاصله «پرسه در مه» تا «بیگانه» با «من دیه‌گو مارادونا هستم» دست به قماری بزرگ زده که پیروزش هم هست. «من دیه‌گو مارادونا هستم» آخرین فیلمی است که می‌شود از توکلی انتظارش را داشت، اما او خطر کرده و این فیلم را ساخته و به نتایج جالبی هم رسیده است. «من دیه‌گو مارادونا هستم» شبیه داستان دوزاری است که یک نویسنده دوزاری دارد تعریفش می‌کند، حرف‌های مهمی برای گفتن دارد اما یک داستان جدی نیست و همه کنایه‌هایش به طنز و شوخی است. داستانی است سراسر شوخی با روزگار فعلی ما و آدم‌های پیرامون ما که همگی انگار دارند در مرز جنون زندگی می‌کنند، انگار همه دارند با هم دیوانه می‌شوند و راستش انگار تهران و ایران دارد به یک تیمارستان بزرگ بدل می‌شود و کسی هنوز نمی‌داند این اتفاق رخ داده. آدم‌های فیلم توکلی گروهی از همین مجانین هستند که یک‌بند ور می‌زنند و شلوغ می‌کنند و هیچ کار عاقلانه‌ای انجام نمی‌دهند، همگی نیاز دارند به این قرص بخورند. توکلی درواقع منطق دنیای دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه را بر فیلمش حاکم کرده و با استفاده از دیالوگ‌هایش هم روزگار امروز ما را نقد می‌کند و به سخره می‌گیرد و هم سینمای امروز ما را. نقشی که صابر ابر بازی می‌کند و مدام عر می‌زند و گریه می‌کند درواقع کاریکاتوری از نقش‌های کلیشه‌ای همین بازیگر در سال‌های اخیر است، هومن سیدی که در فیلم‌های خودش همیشه آدمی «چت» است در اینجا یک ابله واقعی است، بابک حمیدیان که نقش روانی‌ها را بازی می‌کند اینجا نقش‌های خودش را مسخره می‌کند و گلاب آدینه هم دقیقا کاریکاتوری است از مادران زجرکشیده‌ای که همیشه نقش‌شان را بازی کرده است. از همه بامزه‌تر جمشید هاشم‌پور است، بزن‌بهادر دهه 1370 که در این فیلم زمینگیر شده و نشسته پاپ‌کورن می‌خورد و مثل ما شاهد این جنون و دیوانه‌بازی است. در فیلمی مثل «من دیه‌گو مارادونا هستم» نکته مهم حفظ لحن است و توکلی این یکی دستی را با گرفتن بازی‌های خوب از همه بازیگرانش و کارگردانی نامحسوس (کمتر کسی متوجه برداشت‌های بلند و پرحرکت فیلم می‌شود) ایجاد کرده. در فیلم‌های جنون‌آمیز همیشه باید پایان نقطه اوج جنون باشد و جنون نهایی فیلم توکلی که شوخی با پایان تلخ و پایان خوش این روزهای زندگی و سینمای ماست، واقعا درخشان و روده‌برکننده است. اشاره‌های سیاسی مثل «مقاومت کردم» و دیگر ظرافت‌های فیلم مثل اشاره به صنعت مد مذبوحانه ایرانی و یا داماد دیوانه که همه‌اش در حال عکس گرفتن است، همگی در این فیلم سر جای خودشان قرار گرفته‌اند. «من دیه‌گو مارادونا هستم» خیلی هوشمندانه نامش را انتخاب کرده، نامی که در انتهای فیلم به آن اشاره می‌شود، به آن گل معروف مارادونا با دستش، به آن «دست خدا» و همه چیز را تقصیر دست خدا می‌اندازد، والله اگر آن دست خدا نبود که آن شیشه نمی‌شکست و این همه اتفاق بد نمی‌افتاد!

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

روز پنجم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره رخ دیوانه،بهمن، اعترافات ذهن خطرناک من، دو)

رخ دیوانه (ابوالحسن داودی)
یک فیلم تجاری واقعی از سینمای ایران، از جنس همین روزها با شخصیت‌هایی که در همین فضا زندگی می‌کنند و با داستانی پر از غافلگیری (از جنس غافلگیری‌های لازم در سینمای عامه‌پسند) که در حدواندازه خودش و برای منظوری که ساخته شده به هدفش می‌رسد. فیلمی است شبیه داستان‌های پاورقی یا کتاب‌های تریلر جلدزرد که بیننده پیگیر می‌داند نباید با اثری از سینمای هنری (Arthouse) اشتباهش بگیرد، اما همین بیننده باید خوب بداند که اولین هدف سینما سرگرم کردن است و «رخ دیوانه» خیلی روان و خوب سرگرم می‌کند. این فیلم برخلاف خیلی از فیلم‌های دیگر جشنواره که ادعای بازی با فرم را دارند و قصه را رها کرده‌اند، بیش از هر چیزی روی قصه‌اش مانور داده. یعنی فیلمنامه‌نویس از همان ابتدا می‌دانسته دارد یک داستان ساختگی تعریف می‌کند از جنس همین ماجراهای فیس‌بوکی و وایبری و با خودش قرار گذاشته داستانی شوخ و شنگ از همین جنس را تعریف کند و حل مشکلات بزرگ دنیای بشریت را بگذارد بر عهده دیگر فیلمسازان و فیلم‌ها. «رخ دیوانه» درواقع اگر خودش را جدی می‌گرفت و لحنی خشک و تخت داشت حتما به اثری مضحک بدل می‌شد اما در همین حد فیلمی است مفرح با داستان چند جوان کاملا امروزی که قرار است مدام به هم و البته بیننده رودست بزنند و خب این کار را درست انجام می‌دهد (داودی و گوهری درست از سریال‌های آمریکایی این روزها الگو گرفتند و چه جالب که شروع فیلم‌شان هم ادای دینی است به «بسیار بلند، به شدت نزدیک» که اتفاقا آن فیلم هم همه رخدادهای غیرمنطقی‌اش را در انتها با معرفی مادر به عنوان سازنده قصه‌ها تمام می‌کرد). فیلم نتیجه پختگی داودی در ساخت فیلم گیشه است، یک بازی خیلی خود از امیر جدیدی و بازی خوبی از ساعد سهیلی دارد و فیلمنامه‌اش برای یک اثر تجاری استاندارد است. فیلمی است که ارزش پول بلیتش را دارد و دقیقا مثل پاپکورن است، شاید ارزش غذایی نداشته باشد اما دیدنش دلپذیر است، همین! قرار است سرگرم کند و موفق می‌شود.

دو (سهیلا گلستانی)
انگار داریم صحنه‌هایی پراکنده از چند فیلم را کنار هم می‌بینیم و فقط بازیگران یکسانش موجب شده‌اند متوجه این موضوع نشویم. فیلم درباره مردی است از فرنگ برگشته که می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد و خواهرش برایش یک کلفت می‌آورد. اینکه وقتی قرار است خانه‌ای به فروش برود و وسایل داخلش یا دور انداخته شود یا فروخته شود نیازی به کلفت ندارد به جای خود، و اینکه کلفت زوری خودش را وبال مردی می‌کند که اصلا اهل مدارا نیست هم به جای خود. اما یکی توضیح بدهد این کلفت و دیگر دوستانش چطور یک روز سر سفره عزا هستند و فردایش پیک‌نیک. چطور دختر نحیف با مرد دست به یقه می‌شود و او را می‌کشد و بعد مرد البته زنده می‌شود تا داستان ادامه بیابد. اصلا چه اهمیتی دارد کلفت در 54 سالگی حامله باشد یا دچار بیماری داخلی دیگری؟ چرا زن وقتی در خانه زندانی شده، شیشه را نمی‌شکند و سروصدا نمی‌کند تا کسی بیاید و کمکش کند. چرا زن حالا که زندانی شده خانه را می‌شوید و تمیز می‌کند. مهمانی خانه‌ی خواهر مرد قرار است چه رازی یا اطلاعاتی در اختیار بیننده بگذارد، جز اینکه می‌بینیم این خانواده لوبیاپلو را با جوجه کباب می‌خورند! راستی ایده موش در خانه چیست؟ موشی که در انتها از خانه بیرون می‌رود مهم‌تر است یا برخورد مرد با جسد کلفت؟ راستی اصلا کلفت مرده یا زنده است و راستی اصلا مگر این چیزها مهم است. «دو» که معلوم نیست چرا «سه» یا «یک و نیم» نیست، به راحتی یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های جشنواره است.

بهمن (مرتضی فرشباف)
هم فیلم کوتاه فرشباف و آناهیتا قزوینی‌زاده یعنی «باد ما را خواهد برد» را دوست دارم و هم «سوگ» را که نسخه بلند همین فیلم کوتاه به کارگردانی فرشباف بود. «بهمن» در مقایسه با این دو فیلمی است حرفه‌ای‌تر، با کارگردانی روان (در کار با بازیگر و البته قاب‌بندی) و فیلمبرداری خیلی خوب. اما چیزی که باعث می‌شود فیلم فرشباف با همه سکوت‌های دلپذیرش (و نیمه اول متنیش دربرابر نیمه دوم کِش‌دارش) در یک قدمی اثری خوب بماند فیلمنامه‌اش است. فیلمنامه‌ای که بیخودی مینی‌مال است و از شخصیت‌ها و ایده‌هایش استفاده نمی‌کند و گاه به شدت سطحی می‌شود (ایده شک زن به شوهرش) و انگار فرشباف در مرحله فیلمنامه بیشتر به فکر خلق گرافیک و تصویر بوده (نمونه‌اش در خواب دیدن شوهر به همراه سگ و یا گرفتاری زن در برف و بوران است) و کمتر به این فکر کرده که به عمق شخصیت اصلی خود نفوذ کند و درنتیجه بتواند مواجهه با پیری این زن را به شکلی ماندگار نشان دهد. آنقدر فیلمنامه نازک و نحیف است که دیگر خود زن در جایی از فیلم مجبور می‌شود بگوید دارد پیر می‌شود. فیلم هیچ پیشزمینه‌ای درباره شخصیت اصلی خود به ما نمی‌دهد تا ما متوجه تغییرات او شویم و برای همین با وجود تاکید کارگردان بر رفت و برگشت‌های زن بین بیمارستان و خانه تغییر حالت او و عصبی شدنش را درک نمی‌کنیم و حتی نمی‌فهمیم چطور یک‌باره نرم می‌شود و با پیرزنی که تحت پرستاری اوست مهربان می‌شود. فرشباف با وجود تاثیرات مستقیمی که از کیارستمی در برخی صحنه‌ها دارد و هرچند این فیلمش اثری ناقص و ناتمام است هنوز کارگردانی است که می‌شود به او امیدوار ماند اما واقعا احساس می‌شود یک فیلمنامه‌نویس خوش‌فکر و هم‌سلیقه باید در کنارش باشد تا به او در خلق درام حتی درامی متکی به کمترین رخدادها کمک کند. یکی از ایده‌هایی که فرشباف فیلمنامه‌نویس با هزار افسوس رهایش کرده عکسی در آلبوم پیرزن است که موتیف خواب‌های هر شب زن است، حیف این ایده!

اعترافات ذهن خطرناک من (هومن سیدی)
وقتی فیلم تمام می‌شود حس می‌کنیم یک سوم از یک قصه را دیدیم یا مقدمه یک فیلم را دیدیم. ماجرای فیلم قصه مردی است که فراموشی پیدا کرده و هر روز بیدار می‌شود و یک ساک به دو نفری می‌دهد که دارند از فراموشی او استفاده می‌کنند تا به پول برسند. خوب در این فیلم می‌بینیم که مرد چطور هر روز این کار را می‌کند و چطور فراموشی پیدا می‌کند و خب منتظر هستیم ببینیم او روزهای بعد چه می‌کند و سرنوشتش چیست. شاید بگویید او داخل یک چرخه افتاده و هر روزش همین است. اما موضوع اینجاست که این کار با او تا روز دهم ادامه دارد که هر ده ساک اسید را تحویل داده و بعدش چه می‌شود؟ برای همین است که می‌گویم که این فیلم درواقع یک سوم از یک قصه را نمایش می‌دهد و کاری است ناقص. فیلمی است که کارگردانش بیشتر درگیر فضاسازی و تصویرسازی بوده و خب تصاویر کلیپ‌وارش جذاب هم هستند اما نه نریشن فیلم به ما کمکی می‌کند و نه موقعیت‌های متعددش که برخی بانمک هستند (مثل فصل آمبولانس) و برخی مضحک (مثل قایم شدن مرد پشت درخت و سردرآوردنش از کل ماجرا). اما اگر از قید این تصویرها بیرون بیاییم، فیلم جدید سیدی دیگری چیزی برای دیدن ندارد، بله فضای یک‌دستی دارد اما همین و بس، چند دیالوگ بامزه دارد (فصل حضور خود سیدی) اما همین و بس. درواقع فیلم باید اینطور می‌بود که در پرده اول روز پنج (نقطه شروع فیلم) را می‌دیدیم، در پرده دوم چهار روز بعد و تلاش او برای جمع کردن خاطراتش از هر روز را می‌دیدیم و در پرده سوم روز دهم و پایان‌بندی را می‌دیدیم اما فیلمنامه کاری به این چیزها ندارد و در بند تصویرسازی مانده. و شاید دلیلش این باشد که اگر این مسیر را تا انتها می‌رفت می‌شد «لبه فردا» با بازی تام کروز که انگار منبع الهام سیدی بوده!

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳

روز چهارم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره دوران عاشقی و عصر یخبندان)

دوران عاشقی (علیرضا رئیسیان)
شاید باید نام فیلم را دوران خیانت می‌گذاشتند، یا دوران زوال زنان یا خانواده یا خیلی از چیزهایی دیگری که فیلم قرار است در دفاع از آنان باشد و نیست. فیلم درباره وکیلی است مدافع زنان که وقتی شوهرش به او خیانت می‌کند به توصیه پدرش چشمانش را می‌بندد! «دوران عاشقی» فیلم امکان‌هاست، امکان‌هایی که به بار ننشسته‌اند. تقریبا تمامی پرونده‌های خانم وکیل، با نام بیتا تمدن (با بازی مناسب لیلا حاتمی) پتاسنیل فیلم شدن دارند اما اینجا فقط به آنها اشاره می‌شود بدون اینکه تاثیری مستقیم در روند قصه داشته باشند. اما راستش مشکل فیلم اینها نیست، مشکل فیلم در استفاده نکردن از داشته‌هایش است؛ فیلم خیلی دیر بیتا و شوهرش (شهاب حسینی) را روبرو هم قرار می‌دهد و راستش در مکالمه دونفره آنها هیچ عقیم می‌ماند؛ اگر قرار است زن او را ببخشد (این را چشم بستن انتهایی فیلم القاء می‌کند)، دیگر این جروبحث‌ها و قایم‌باشک بازی‌ها چیست؟ فیلم حتی با وجود تمام فرصت‌هایش سعی هم نمی‌کند معضل شوهر، معشوقه از فرنگ‌آمده او، معضل دایی دختر و... را واکاوی کند. تنها در سطح به آنها اشاره می‌کند و با آنها بازی‌بازی می‌کند و انگار به همین قانع است. نمونه از دست‌رفته چنین صحنه‌ای برخورد معشوقه و مادر نقاشش است، صحنه‌ای که می‌توانست به بیننده بفهماند چرا دختری که خودش ثمره یک رابطه یک‌شبه بوده تن به چنین رابطه‌ای داده! شاید توانایی نویسنده (رویا محقق) در همین حد باشد اما یک نکته بسیار عجیب وجود دارد، چرا این فیلمنامه‌نویس زن، چنین نگاهی ابزاری به زنان دارد و چرا فیلمی ساخته که بیش از آنکه در دفاع از زنان باشد، مسیر برعکس را می‌رود و به آنها می‌گوید اگر شوهرتان هم خیانت کرد چشمان‌تان را ببندید! همین استفاده نکردن از امکان‌ها موجب شده ضعف‌های فیلم بیشتر خود را نشان دهند و نمونه‌اش فصل دیدار دایی، مادر معشوقه و معشوقه است، همانجایی که مادر معشوقه ناگهان فریاد می‌زند باید یک چیزهایی از گذشته روشن شود و بعد می‌گوید باشد باز هم سکوت می‌کنم. کسی واقعا می‌فهمد این حرف‌ها یعنی چه؟ «دوران عاشقی» به خیلی از خط‌قرمزها پرداخته اما تنها در سطح و در نهایت هم فیلمی است سطحی!

عصر یخبندان (مصطفی کیایی)
مصطفی کیایی از آن کارگردان‌هایی است که سینمای تجاری یا بدنه ایران به او نیاز دارد. فیلمسازی است که سعی می‌کند فیلمی بسازد برای خرسند کردن بیننده‌اش، مخاطب عام و منتقدان. راستش در مسیرش از «بعدازظهر سگی» تا «عصر یخبندان» هم فیلم به فیلم بهتر شده (نه به این معنا که فیلم درخشان ساخته، اما مسیرش رو به رشد بوده و این جای امیدواری دارد در سینمای ما که همه عقب‌گرد می‌کنند). کیایی یک چیزهایی در فیلمسازی را بلد است و اگر روی همان‌ها کار کند آینده خوش‌تری هم خواهد داشت. این چیزها دیالوگ‌نویسی از جنس دیالوگ‌هایی که بطور روزمره می‌شنویم، طراحی شوخی‌هایی با محوریت برادرش محسن، ایجاد لحن با موقعیت‌سازی و خلق ریتم هستند (در حد خود فیلمساز). جالب است که بطور هوشمندانه‌ای هم از این سه راه برای سرگرم کردن بیننده و پوشاندن چاله‌های فیلمنامه‌هایش بهره می‌برد. می‌شود ایرادهای منطقی بسیاری از «خط ویژه» و «عصر یخبندان» گرفت اما حجم فراوان دیالوگ‌های شوخ، دادن لحن کمیکی که باعث می‌شود فیلم‌ها حالتی فانتزی و غیرواقعی داشته باشند و ریتم تند اصلا فرصت نمی‌دهد شما به فیلمنامه فکر کنید و فقط قصه را دنبال می‌کنید. یعنی در زمان تماشای فیلم راضی هستید و تنها بعدش است که اگر پیگیر باشید می‌توانید ایرادهای فیلم‌ها را پیدا کنید و برای همین است که می‌گویم او گزینه موردنیاز سینمای تجاری ایران است. «عصر یخبندان» نسبت به «خط ویژه» جاه‌طلبانه‌تر است، شخصیت‌های پیچیده‌تری دارد (چند دهه شصتی مشنگ نیستند!) که در موقعیتی جدی‌تر و دشوارتر گرفتار هستند و برای همین است که در لحظاتی موفق است و جاهایی هم نه. کیایی به عنوان فیلمنامه‌نویس انتخاب کرده برای جذاب شدن فیلمش آن را غیرخطی روایت کند و مدام زاویه‌دید تغییر دهد و در زمان پس و پیش برود، اما واقعا این داستانی نیازی به روایت غیرخطی دارد، پاسخ نه است و نشانه ضعف کارگردانی اما مخاطب عام به این چیزها (اینکه فرم نتیجه محتواست) فکر نمی‌کند. استفاده از این ترفند برای کیایی در واقع به او مجال داده فیلمی در حد توانایی‌هایش بسازد. شاید او نمی‌تواند موقعیتی خلق کند که در آن فرهاد اصلانی (بهترین بازیگر فیلم) بتواند مچ زنش را بگیرد، یا اینکه هیچ پلیسی در سطح شهر انگار نیست که این اتفاقات را ببیند و مشکوک شود، یا اینکه ایده موادمخدر و شعارهای گل‌درشت فیلم در این رابطه بسیار نچسب و کهنه هستند (و اوجش صحنه رقت‌انگیز دعوای شخصیت محسن کیایی با معتادان محله است)، یا اینکه شخصیت مهتاب کرامتی هیچ بهره‌ای از آی‌کیو نبرده، یا شخصیت محسن کیایی خیلی جاها شبیه فردینی می‌شود که از دهه 1340 به امروز آمده و... «عصر یخبندان» درواقعی فیلمی است که می‌شد خیلی بهتر باشد، به عنوان یک فیلم گیشه که به مخاطبش احترام می‌گذارد، یعنی احترام مخاطبش را تا حد توانایی نگه می‌داد و حداقل برخلاف بسیاری از دیگر فیلم‌های جشنواره چند ایده جالب دارد مثل شغل شخصیت محسن کیایی و نگاهش به مقوله خلاف و شرع که بانمک هستند، اما شاید همین ایده‌ها مشکل فیلم باشد، فیلم درواقع داستانی جدی درباره اعتیاد و خیانت را روایت می‌کند که چند اپیزود کمدی آن را بانمک کرده و همین باعث شده لحن فیلم یک‌جاهایی دوگانه شود و خب، همین فیلم را در یک قدمی فیلمی خوب نگه می‌دادر، گفتم که مسیر کیایی رو به جلوست و امیدوارم فیلم بعدی‌اش بهتر باشد. اما شاید بزرگ‌ترین مشکل پایانش باشد؛ فیلم عملا همانجایی که محسن کیایی به شیشه ماشین بهرام رادان تقه می‌زند تمام می‌شود و یک ربع بعدی فیلم که انگار برای «شیرفهم» کردن بیننده ساخته شده بسیار لوس و بیهوده است وشعاری ، شعاری در حد زیرنویس‌های آموزنده و اخلاقی تلویزیونی، تکه‌هایی اضافه که در تدوینی دوباره خیلی راحت می‌شود حذفشان کرد. «عصر یخبندان» فیلم درخشانی نیست، اما فیلمی است که آدم را به آینده سازنده‌اش (اگر بیشتر روی توانایی‌هایش تمرکز کند)، امیدوار می‌کند.

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

روز سوم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره مرگ ماهی و شکاف)

مرگ ماهی (روح‌الله حجازی)
ظاهرا مادر دم مرگش دیده راهی بهتر برای دور هم کردن فرزندانش نیست جز اینکه وصیت کند تا سه روز جسدش را دفن نکنند تا به هر نحوی که شده آنها دور هم جمع شوند. خب فرزندانش دور هم جمع می‌شوند این بحران (خاک نکردن میت برای سه روز) به جا یاینکه دریچه‌ای شود برای ورود به درون شخصیت‌های متعدد فیلم بدل می‌شود به میدانی برای چند دعوای نیمه‌کاره و بیهوده و چند سکانس تلف‌شده بین شخصیت‌های فیلم که یکی از بهترین نمونه‌های هدررفته‌اش مکالمه شخصیت علی مصفا با برادرزاده‌اش در ماشین است که تنها نتیجه‌اش یاد گرفتن اصطلاح «تو مخی» توسط علی مصفا است، اصطلاحی که البته هیچ کاربردی در روند قصه ندارد. قرار نیست مرگ مادر خواهرها و برادرها را به هم نزدیک کند و راستش چنین انتظاری فانتزی هم نداریم (برخلاف آنچه فیلمساز می‌گوید فیلمش هیچ ربطی به «مادر» علی حاتمی – فارغ از خوبی یا بدی فیلم حاتمی – ندارد) اما بد نیست در این سه روزی که با این دو خواهر و سه برادر همراه می‌شویم چیزی از دورنیات و برونیات آنها بفهمیم؛ بگذارید مثالی بزنم. شخصیت علی مصفا (با بازی عالی او) بداخلاق است و عصبی اما راستش از همه عاقل‌تر است و حق‌تر حرف می‌زند و این در حالی است که نویسنده استراتژی درستی برای معرفی او انتخاب نکرده و عملا شخصیتی حرام‌شده است. همینطور است شخصیت طناز طباطبایی که انگار بیشتر تحت تاثیر موادمخدر است تا شوک از دست دادن مادر و حتی خرده‌پیرنگ خودکشی او هم کمکی به بیننده نمی‌کند. شوهر او که اساسا نقش دلقک خانه را بازی می‌کند و هواخوری بیننده است. جدا از این دو شخصیت که جای کافی برای پرداخت و کار داشتند باقی آدم‌های فیلم حتی به تیپ هم نزدیک نمی‌شوند و از همه بدتر شخصیت پانته‌آ بهرام است که مدام حقیقتی یا رازی از آستین بیرون می‌کشد و مسیر فیلم را تغییر می‌دهد بدون اینکه کنش یا رخدادی روی دهد. نویسنده آنچنان در شخصیت‌پردازی و جلو بردن فیلمنامه عاجز بوده که حتی دست به دامن ایده نخ‌نما و لوس «چه کسی شناسنامه مادر را برداشت؟» هم می‌شود، اما با چه هدفی، خدا می‌داند. «مرگ ماهی» مثل اغلب دیگر فیلم‌های امسال از سندرومی در رنج است؛ مرگ مادر تنها ایده نویسنده بوده و برای 90 دقیقه ادامه فیلم هیچ ایده‌ای که در روند فیلم اثرگذار باشد ندارد. «مرگ ماهی» جدا از فیلمبرداری و طراحی صحنه و بازی علی مصفا چیزی برای دیدن ندارد، همین!

شکاف (کیارش اسدی‌زاده)
یک اتفاق در زندگی فیلمساز او را واداشته تا فیلمی بسازد؛ توده‌ای در رحم یک زن که تنها راه نجاتش بچه‌دار شدن است. این اتفاقی است که گویا برای خود فیلمساز رخ داده و حالا حضور دخترش تلما که فیلم هم به او تقدیم شده، یعنی خودش این راه را رفته و به معجزه اعتقاد دارد. اما نه تنها فیلمش معجزه‌ای ندارد بلکه به‌شدت کش‌دار است و موقعیت‌هایش را تکرار می‌کند. فیلم در نگاه اول یک «آمادور» دیگر از سینمای ایران بعد از دو نمونه متوسط و ضعیف یعنی «ملبورن» و «یک آگهی تسلیت برای روزنامه» است، اما آن فرمول را دقیقا پیش نمی‌برد. هانیه توسلی که فهمیده باید باردار شود آماده این کار نیست، چرایش را نمی‌دانیم و وضع زندگیش هم چیزی را به ما نشان نمی‌دهد. برعکس به نظر می‌رسد شوهرش بسیار راغب است و این دو مشکلی هم با هم ندارند و خب وقتش است که دست به کار شوند. این موقعیت دراماتیک نیست و برای همین نویسنده ماجرای طلاق و طلاق‌کشی دوستان این دو و دعوا بر سر سرپرستی بچه کوچک آنها را وسط می‌کشد تا این دو را به شک بیندازد که بهتر است بچه‌دار شوند یا خیر (اگر خیر که معنایش مرگ زن است). متاسفانه ضربه را همین دو دوست به فیلم وارد کرده‌اند، هر چقدر که این دو بی‌مسئولیت و نالایق هستند به نظر می‌رسد هانیه توسلی و بابک حمیدیان آدم‌های منطقی هستند و بهتر است سریع‌تر بچه‌دار شوند تا هم زن نجات یابد هم خدمتی به بشریت کرده باشند! اما نویسنده گوشش به این چیزها بدهکار نبوده و بااینکه تجربه خودش خوش و شاد بوده اما به زور می‌خواهد فیلمش تلخ باشد و سیاه و پر از دعوا. نتیجه هم می‌شود فصل‌هایی کش‌دار از پنهانکاری، دعوای دوستان‌شان و در انتها هم مرگ پسرک! خب، بگذارید یک بار دیگر مرور کنیم، زن و شوهری باید بچه‌دار شوند اما به هر دلیلی نمی‌خواهند. دعوای دوستان‌شان قرار است بر زندگی آنها تاثیر بگذارد. در صحنه آخر می‌بینیم که این دو پیش پزشکی دیگر رفتند و همچنان تصمیم دارند که بچه‌دار نشوند. آیا بین موقعیت اول و آخر فیلم تفاوتی است، خیر! آیا این دو درس جدیدی درباره زندگی گرفتند، خیر! آیا در درام باید وضعیت ابتدایی و انتهایی شخصیت‌ها با هم فرق کند، بله! اما در «شکاف» این اتفاق رخ نداده و به عبارتی بیننده حدود دو ساعت سر کار بوده و وقتش را با دیدن تصاویر تلف کرده، در این بین تنها چیزی که هدر رفته (جدا از وقت بیننده) بازی مناسب بابک حمیدیان و پارسا پیروزفر است، همین!

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

روز دوم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره خانه دختر و موقت)

خانه دختر (شهرام شاه‌حسینی)
دو دختر شب روز شب پیش از عروسی دوست‌شان با خبر می‌شوند او مرده، کسی به آنها نمی‌گوید چرا و دو دختر می‌خواهند بفهمند بر سر دوست‌شان چه آمده. ظاهرا با قصه‌ای پلیسی/کارآگاهی روبرو هستیم و کنجکاوی دو دختر موتور متحرک قصه است و راستش نیمه اول فیلم هم همین مسیر را دنبال می‌کند و به شکلی قابل‌قبول مسیر دو دختر و شوهر دخترمرده را به هم گره می‌زند اما کم کم دو دختر به عناصر اضافی فیلمنامه بدل می‌شوند و از متن فیلم خارج می‌شوند و فیلمنامه‌نویس قرارداد قصه معمایی/پلیسی را فراموش می‌کند و به دل ملودرام سخیف می‌زند که برای لحظاتی با فیلمفارسی پهلو می‌زند. ناگهان می‌فهمیم که پای قضیه‌ای ناموسی درمیان بوده و دخترمرده خودکشی کرده چون مادرشوهرش روز قبل از عروسی یادش آمده او را ببرد پیش پزشکی تا گواهی دوشیزگی به او بدهد و همین دختر را مستاصل کرده و فرار کرده و این یعنی ریگی به کفشش بوده و پسر عصبانی می‌شود و در خیابان دنبال دختر می‌گردد و سر بزنگاه تصادف می‌کند و معلوم نیست چرا دختر به گوشی خودش که دست پسر است زنگ می‌زند و بعد می‌رود خودکشی می‌کند در حجم انبوهی از موسیقی کرکننده و اسلوموشن دختر خودکشی می‌کند و برمی‌گردیم به خواهر دختر در همان لحظات که دارد برای دوست‌پسرش دست تکان می‌دهد و تمام! واقعا این بخش دوم چه ارتباطی با نیمه اول فیلم دارد؟ اگر قرار بود گره فیلم را شوهر دخترمرده باز کند که اصلا می‌شد قصه با او شروع شود و ادامه یابد. اگر قرار است گره را خواهر دخترمرده باز کند که دیگر نیازی به دو دوست دانشگاهی دخترمرده نیست. مشکل اینجاست که فیلمنامه سرشار از ابهاماتی است که از جنس معما نیستند که قرار باشد حل شوند و برای همین بیننده با پایان فیلم باید حدس بزند و جاهای خالی و کاستی‌های فیلمنامه را پر کند. دو دستی فیلم مثل موسیقی‌اش است که بین موسیقی از جنس فیلم بابل و موسیقی پرضرب و سروصدا در نوسان است. در واقع با پایان فیلم می‌شود به امکاناتی که فیلم داشته و هدر داده فکر کرد، اگر فیلم همان مسیر دو دختر را ادامه می‌داد و پیگیری آنها پای شوهر دخترمرده را وسط می‌کشید و کم کم معمای فیلم حل می‌شد (هرچند این معما –دوشیزگی دختر- اساسا و ذاتا «چیپ» است) شاید با فیلم بهتری روبرو بودیم، اما فیلمنامه‌نویس ترجیح داده در نیمه اول بیننده را مدام به حدس‌های اشتباه وادارد (مثلا کشته شدن دختر به دست پدرش) و بعد که از این بازی خسته شد، ملودرامی آبکی سرهم کرده تا فیلم را به انتها برساند اما فیلم را تمام نکند.

موقت (امیر عزیزی)
اصولا فیلم را با شخصیتی یا رخدادی شروع می‌کنند که بیشتری اهمیت را در قصه دارد. «موقت» با یک دختر معلول شروع می‌شود که هر چه فیلم جلوتر می‌رود بیشتر و بیشتر از یاد فیلمنامه‌نویس/کارگردان می‌رود و انگار فقط بوده تا تیری شلیک کند و مثلا فیلم را شروع کند. حالا کاری به این مشکل نداریم؛ فیلم درواقع از شلیک گلوله کلتی که پسر سرباز خانواده به خانه آورده به عنوان بهانه‌ای استفاده می‌کند تا روابط زنان خانواده (سه خواهر پسر، مادر و نامزد او) را بکاود. اما باز هم فیلمنامه‌نویس در وضعیتی معلق میان دو ایده قرار گرفته: اینکه با ایده ناپدیدشدن پسر و خاطی بودن او (فرار از محل خدمت و دزدیدن کلت) بازی کند و یا در روابط دختران فیلم کنکاش کند. متاسفانه کارگردان بخش زیادی از فیلمش را صرف ایده اول می‌کند که نتیجه‌گیری خام و دم‌دستی دارد (پسر اصلا از قضیه کلت خبر نداشته و مافوقش گلوله‌ای گم کرده و کلت را در کیف پسر انداخته) و بیشتر توهینی به شعور بیننده است، از آن دست رودستی‌هایی است که بیننده را منزجز می‌کند. از طرفی فیلمساز خیلی دیر یاد کنکاش در روابط این زن‌ها یا بهتر است بگوییم رابطه دو خواهر و زن برادر می‌افتد (شخصیت مادر و دختر معلول در در دو سوم فیلم کلا فراموش می‌شوند) و راستش این کنکاش بسیار سطحی است و بیش از جروبحث‌هایی خاله‌زنکی عمق ندارد. فیلم بهتر بود جای گرفتن نماهای کش‌دار از درودیوار از فرصتش برای پرداخت شخصیت‌ها و انتخاب استراتژی درست برای تعریف قصه‌اش استفاده می‌کرد. ایده مرکزی «موقت» ایده‌ای برای سنجیدن واکنش شخصیت‌ها در برخورد با یک رخداد است، اسلحه‌ای در خانه پیدا شده که یک گلوله کم دارد و زنان خانواده باید این قضیه را حل کنند. اما فیلمساز انگار وقت و یا حوصله فکر کردن به این چیزها را نداشته و یا توانایی‌اش را نداشته و برای همین فیلم کوتاهش را با گرفتن تصویرهای زائد و بیهوده بلند کرده است.

  
نویسنده : حسین عیدی‌زاده ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳

← صفحه بعد