روز دوم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره خانه دختر و موقت)

خانه دختر (شهرام شاه‌حسینی)
دو دختر شب روز شب پیش از عروسی دوست‌شان با خبر می‌شوند او مرده، کسی به آنها نمی‌گوید چرا و دو دختر می‌خواهند بفهمند بر سر دوست‌شان چه آمده. ظاهرا با قصه‌ای پلیسی/کارآگاهی روبرو هستیم و کنجکاوی دو دختر موتور متحرک قصه است و راستش نیمه اول فیلم هم همین مسیر را دنبال می‌کند و به شکلی قابل‌قبول مسیر دو دختر و شوهر دخترمرده را به هم گره می‌زند اما کم کم دو دختر به عناصر اضافی فیلمنامه بدل می‌شوند و از متن فیلم خارج می‌شوند و فیلمنامه‌نویس قرارداد قصه معمایی/پلیسی را فراموش می‌کند و به دل ملودرام سخیف می‌زند که برای لحظاتی با فیلمفارسی پهلو می‌زند. ناگهان می‌فهمیم که پای قضیه‌ای ناموسی درمیان بوده و دخترمرده خودکشی کرده چون مادرشوهرش روز قبل از عروسی یادش آمده او را ببرد پیش پزشکی تا گواهی دوشیزگی به او بدهد و همین دختر را مستاصل کرده و فرار کرده و این یعنی ریگی به کفشش بوده و پسر عصبانی می‌شود و در خیابان دنبال دختر می‌گردد و سر بزنگاه تصادف می‌کند و معلوم نیست چرا دختر به گوشی خودش که دست پسر است زنگ می‌زند و بعد می‌رود خودکشی می‌کند در حجم انبوهی از موسیقی کرکننده و اسلوموشن دختر خودکشی می‌کند و برمی‌گردیم به خواهر دختر در همان لحظات که دارد برای دوست‌پسرش دست تکان می‌دهد و تمام! واقعا این بخش دوم چه ارتباطی با نیمه اول فیلم دارد؟ اگر قرار بود گره فیلم را شوهر دخترمرده باز کند که اصلا می‌شد قصه با او شروع شود و ادامه یابد. اگر قرار است گره را خواهر دخترمرده باز کند که دیگر نیازی به دو دوست دانشگاهی دخترمرده نیست. مشکل اینجاست که فیلمنامه سرشار از ابهاماتی است که از جنس معما نیستند که قرار باشد حل شوند و برای همین بیننده با پایان فیلم باید حدس بزند و جاهای خالی و کاستی‌های فیلمنامه را پر کند. دو دستی فیلم مثل موسیقی‌اش است که بین موسیقی از جنس فیلم بابل و موسیقی پرضرب و سروصدا در نوسان است. در واقع با پایان فیلم می‌شود به امکاناتی که فیلم داشته و هدر داده فکر کرد، اگر فیلم همان مسیر دو دختر را ادامه می‌داد و پیگیری آنها پای شوهر دخترمرده را وسط می‌کشید و کم کم معمای فیلم حل می‌شد (هرچند این معما –دوشیزگی دختر- اساسا و ذاتا «چیپ» است) شاید با فیلم بهتری روبرو بودیم، اما فیلمنامه‌نویس ترجیح داده در نیمه اول بیننده را مدام به حدس‌های اشتباه وادارد (مثلا کشته شدن دختر به دست پدرش) و بعد که از این بازی خسته شد، ملودرامی آبکی سرهم کرده تا فیلم را به انتها برساند اما فیلم را تمام نکند.

موقت (امیر عزیزی)
اصولا فیلم را با شخصیتی یا رخدادی شروع می‌کنند که بیشتری اهمیت را در قصه دارد. «موقت» با یک دختر معلول شروع می‌شود که هر چه فیلم جلوتر می‌رود بیشتر و بیشتر از یاد فیلمنامه‌نویس/کارگردان می‌رود و انگار فقط بوده تا تیری شلیک کند و مثلا فیلم را شروع کند. حالا کاری به این مشکل نداریم؛ فیلم درواقع از شلیک گلوله کلتی که پسر سرباز خانواده به خانه آورده به عنوان بهانه‌ای استفاده می‌کند تا روابط زنان خانواده (سه خواهر پسر، مادر و نامزد او) را بکاود. اما باز هم فیلمنامه‌نویس در وضعیتی معلق میان دو ایده قرار گرفته: اینکه با ایده ناپدیدشدن پسر و خاطی بودن او (فرار از محل خدمت و دزدیدن کلت) بازی کند و یا در روابط دختران فیلم کنکاش کند. متاسفانه کارگردان بخش زیادی از فیلمش را صرف ایده اول می‌کند که نتیجه‌گیری خام و دم‌دستی دارد (پسر اصلا از قضیه کلت خبر نداشته و مافوقش گلوله‌ای گم کرده و کلت را در کیف پسر انداخته) و بیشتر توهینی به شعور بیننده است، از آن دست رودستی‌هایی است که بیننده را منزجز می‌کند. از طرفی فیلمساز خیلی دیر یاد کنکاش در روابط این زن‌ها یا بهتر است بگوییم رابطه دو خواهر و زن برادر می‌افتد (شخصیت مادر و دختر معلول در در دو سوم فیلم کلا فراموش می‌شوند) و راستش این کنکاش بسیار سطحی است و بیش از جروبحث‌هایی خاله‌زنکی عمق ندارد. فیلم بهتر بود جای گرفتن نماهای کش‌دار از درودیوار از فرصتش برای پرداخت شخصیت‌ها و انتخاب استراتژی درست برای تعریف قصه‌اش استفاده می‌کرد. ایده مرکزی «موقت» ایده‌ای برای سنجیدن واکنش شخصیت‌ها در برخورد با یک رخداد است، اسلحه‌ای در خانه پیدا شده که یک گلوله کم دارد و زنان خانواده باید این قضیه را حل کنند. اما فیلمساز انگار وقت و یا حوصله فکر کردن به این چیزها را نداشته و یا توانایی‌اش را نداشته و برای همین فیلم کوتاهش را با گرفتن تصویرهای زائد و بیهوده بلند کرده است.

/ 0 نظر / 36 بازدید