روز ششم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره من دیه‌گو مارادونا هستم)

من دیه‌گو مارادونا هستم (بهرام توکلی)
خوشبختانه بهرام توکلی پس از افت فیلم به فیلمش در فاصله «پرسه در مه» تا «بیگانه» با «من دیه‌گو مارادونا هستم» دست به قماری بزرگ زده که پیروزش هم هست. «من دیه‌گو مارادونا هستم» آخرین فیلمی است که می‌شود از توکلی انتظارش را داشت، اما او خطر کرده و این فیلم را ساخته و به نتایج جالبی هم رسیده است. «من دیه‌گو مارادونا هستم» شبیه داستان دوزاری است که یک نویسنده دوزاری دارد تعریفش می‌کند، حرف‌های مهمی برای گفتن دارد اما یک داستان جدی نیست و همه کنایه‌هایش به طنز و شوخی است. داستانی است سراسر شوخی با روزگار فعلی ما و آدم‌های پیرامون ما که همگی انگار دارند در مرز جنون زندگی می‌کنند، انگار همه دارند با هم دیوانه می‌شوند و راستش انگار تهران و ایران دارد به یک تیمارستان بزرگ بدل می‌شود و کسی هنوز نمی‌داند این اتفاق رخ داده. آدم‌های فیلم توکلی گروهی از همین مجانین هستند که یک‌بند ور می‌زنند و شلوغ می‌کنند و هیچ کار عاقلانه‌ای انجام نمی‌دهند، همگی نیاز دارند به این قرص بخورند. توکلی درواقع منطق دنیای دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه را بر فیلمش حاکم کرده و با استفاده از دیالوگ‌هایش هم روزگار امروز ما را نقد می‌کند و به سخره می‌گیرد و هم سینمای امروز ما را. نقشی که صابر ابر بازی می‌کند و مدام عر می‌زند و گریه می‌کند درواقع کاریکاتوری از نقش‌های کلیشه‌ای همین بازیگر در سال‌های اخیر است، هومن سیدی که در فیلم‌های خودش همیشه آدمی «چت» است در اینجا یک ابله واقعی است، بابک حمیدیان که نقش روانی‌ها را بازی می‌کند اینجا نقش‌های خودش را مسخره می‌کند و گلاب آدینه هم دقیقا کاریکاتوری است از مادران زجرکشیده‌ای که همیشه نقش‌شان را بازی کرده است. از همه بامزه‌تر جمشید هاشم‌پور است، بزن‌بهادر دهه 1370 که در این فیلم زمینگیر شده و نشسته پاپ‌کورن می‌خورد و مثل ما شاهد این جنون و دیوانه‌بازی است. در فیلمی مثل «من دیه‌گو مارادونا هستم» نکته مهم حفظ لحن است و توکلی این یکی دستی را با گرفتن بازی‌های خوب از همه بازیگرانش و کارگردانی نامحسوس (کمتر کسی متوجه برداشت‌های بلند و پرحرکت فیلم می‌شود) ایجاد کرده. در فیلم‌های جنون‌آمیز همیشه باید پایان نقطه اوج جنون باشد و جنون نهایی فیلم توکلی که شوخی با پایان تلخ و پایان خوش این روزهای زندگی و سینمای ماست، واقعا درخشان و روده‌برکننده است. اشاره‌های سیاسی مثل «مقاومت کردم» و دیگر ظرافت‌های فیلم مثل اشاره به صنعت مد مذبوحانه ایرانی و یا داماد دیوانه که همه‌اش در حال عکس گرفتن است، همگی در این فیلم سر جای خودشان قرار گرفته‌اند. «من دیه‌گو مارادونا هستم» خیلی هوشمندانه نامش را انتخاب کرده، نامی که در انتهای فیلم به آن اشاره می‌شود، به آن گل معروف مارادونا با دستش، به آن «دست خدا» و همه چیز را تقصیر دست خدا می‌اندازد، والله اگر آن دست خدا نبود که آن شیشه نمی‌شکست و این همه اتفاق بد نمی‌افتاد!

/ 0 نظر / 26 بازدید