نوآر زنانه (درباره مینی‌سریال میلدرد پیرس)

 

 

مینی‌سریال «میلدرد پیرس» ساخته تاد هاینز اقتباسی نعل به نعل از رمان مشهور جیمز ام. کین به همین نام است که سال 1945 مایکل کرتیز با بازی جون کرافورد نوآر درخشانی براساس آن ساخت. «میلدرد پیرس» هاینز در پنج قسمت 60 تا 80 دقیقه‌ای تولید شد و از شبکه اچ‌بی‌او روی آنتن رفت. در این اثر کیت وینسلت در نقش میلدرد پیرس بازی می‌کند. زنی خانه‌دار که جدایی از همسرش موجب می شود برای گذران زندگی روی پای خودش بایستد و از دو دختر خود مراقبت کند.

ویلیام فاکنر، رونالد مک‌دوگال و کاترین ترنی اما در اقتباس خود از رمان کین با افزودن ماجرای یک قتل و آوردن آن به ابتدای داستان، مسیری متفاوت از کتاب درپیش گرفتند. اثر آنها نوآری است پرپیچ و خم با دیالوگ‌های گزنده که در دهه 1940 هالیوود رایج بود. این دهه که با نوآرهای سیاه تزئین شده است راهی دیگر برای فیلم شدن رمان «میلدرد پیرس» در اختیار فیلمنامه‌نویسان قرار نداده است. به همین دلیل در این فیلم تنها چیزی که از رمان باقی مانده شخصیت‌ها و گذشته آنها است با برخی رخدادهای خط اصلی رمان که برخی عینا در فیلم تکرار شده (مثلا ماجرای افتتاح اولین رستوران میلدرد) و برخی با هم ترکیب شده‌اند (آشنایی با مانتی برگن و افتتاح رستوران کنار ساحل)، این وقایع به شکلی کنار هم چیده شده‌اند تا تغییرات لحاظ شده در پایان‌بندی فیلم منطقی جلوه کند و باید گفت فیلمنامه‌نویسان به مدد کارگردانی قابل قبول کرتیز و بازی درخشان جون کرافورد به موفقت کامل رسیده‌اند.

تاد هاینز اما با مدیومی کاملا متفاوت برای اقتباس روبرو بوده است، ساخت یک سریال کوتاه که نزدیک به شش ساعت طول می‌کشد این امکان را به او داده تا با خیال راحت رمان کین را بازسازی کند. «میلدرد پیرس» ملودرامی است با تاکید بر رابطه عشق و نفرت میلدرد و دختر جاه‌طلب و «نُنُر»اش ویدا. اگر قتل یک راه حل اجباری در دهه 1940 برای تبدیل این ملودرام به فیلمی نوآر بود، هاینز در ابتدای قرن بیست و یکم آنقدر دستش باز است که نه تنها ویدای یازده ساله را ماننده فیلم شانزده ساله نکند بلکه با جسارت تمام سیلی زدن او به گوش مادرش را به نمایش بگذارد(۱) و به مانند یک اپرا از دل ملودرام خود یک نوآر هولناک بیرون بیاورد.

هاینز فیلمش را با سکانسی مهم آغاز می‌کند؛ میلدرد با مهارت تمام در حال پختن کیک است، درگیری لفظی او با همسرش در این صحنه که به جدایی ختم می‌شود بر ویژگی شخصیتی مهم او یعنی غرور تاکید می‌کند. میلدرد در روزهای استقلال یاد می‌گیرد چطور روی غرور خود پا بگذارد و برای رسیدن به هدف خودش برخی جاها باید کوتاه بیاید. در عوض ویدا روز به روز مغرورتر می‌شود، او دختری است که همیشه هرچه خواسته در اختیار داشته و در شرایطی متفاوت با مادرش بزرگ شده، همین مسئله اولین نقطه تضاد مادر و دختر است که هسته مرکزی درام کین و در اینجا درام هاینز را شکل می‌دهد.

هاینز و همکار فیلمنامه‌نویس‌اش جان ریموند نهایت استفاده را از این تضادهای کوچک و موقعیت‌های پیش‌پاافتاده کرده‌اند، تضاد این دو در کنار حمایت‌های همیشگی میلدرد و مهر ناگزیر مادرانه او که برای ویدا آزاردهنده است مانند یک اپرا تنظیم شده‌اند به‌طوری‌که تلاش میلدرد برای کشتن ویدای جوان در خانه برگن پس از پی بردن به خیانت فرزند و شوهر سابقش به یادمان می‌آورد چرا رمان کین با ظاهر ملودرامش در میان رمان‌های نوآر طبقه‌بندی می‌شود. ملودرام نوآر هاینز و کین شبیه موج‌های کوچک میانه دریا هستند که با نزدیک شدن به ساحل در هم می‌تنند و موجی بزرگ را شکل می‌دهند، موجی که ساحل آروزها را به راحتی ویران می‌کند.

برای اینکه کار فیلمنامه‌نویسان را بیشتر درک کنیم می‌توانیم به درگیری‌های میلدرد و مادرش اشاره کرد. اولین برخورد این دو زمانی است که ویدا موذیانه پس از پی بردن به کار مادرش به عنوان پیشخدمت، پرستار خود و خواهرش را مجبور می‌کند با لباس کار مادرش در خانه کار کند. میلدرد با آگاهی از این مسئله دخترش را دعوا می‌کند. تنبیه بدنی ویدا در این صحنه بیش از پیش نشان می‌دهد میلدرد متوجه بزرگ شدن ویدا نیست و با او مانند یک کودک برخورد می‌کند. این صحنه زنگ خطری است برای شیوه تربیتی میلدرد که از آن غافل می‌شود.

اما نفرت ویدا از مادرش زمانی شکل می‌گیرد که دیر بر بالین کِی (خواهر کوچکش) ظاهر می‌شود، ویدا که متوجه شده مادرش در زمانی که باید مراقب آنها می‌بود مشغول خوش‌گذارنی بوده، از مادرش کینه به دل می‌گیرد، برخورد او با مادرش در بیمارستان با ظرافت تمام این مسئله را نشان می‌دهد؛ او پدرش را بغل می‌کند و دست مادرش را پس می‌زند و فقط از او می‌پرسد: «کجا بودی؟» سوالی که میلدرد برای آن پاسخی ندارد. این مسئله مقدمه‌ای می شود برای درگیری لفظی و فیزیکی بعدی ویدا و میلدرد که در آن شخصیت مادر خرد می‌شود. اگر درگیری اول برخاسته از شیطنتی کودکانه بود، این بار ویدا مانند فردی بالغ جلوی مادرش می‌ایستد (تاکید دوربین هاینز بر جزئیات رفتار ویدا در این بخش ستودنی است)، سیگار به دست می‌گیرد و مانند بزرگسالان به توجیه می‌پردازد و سیلی مادرش را با سیلی پاسخ می‌دهد. جدایی مادر و دختر از همین جا کامل می‌شود و با وجود زندگی در کنار هم فاصله بسیاری از هم می‌گیرد. (فصل آمدن مادر نامزد ویدا نزد میلدرد و بی‌خبری میلدرد از نامزدی آنها به خوبی این امر را نشان می‌دهد).

میلدرد خیلی دیر متوجه می‌شود که ویدا برعکس آنچه او خواسته به هیولایی بدل شده که برخلاف مادرش غرور را با خودپرستی جایگزین کرده. ویدا برای تلکه کردن نامزدش به دروغ می‌گوید باردار است! این مسئله برای میلدرد چنان سنگین است که دعوای لفظی او و دختر بزرگسالش به جدایی تلخی منجر می‌شود. این درگیری بیشتر به یاد میلدرد می‌آورد که در طول سال‌ها چقدر تنها بوده و جز کار نتوانسته همراه دیگری برای خودش پیدا کند. این فصل به خوبی نشان می‌دهد دلیل ناپایدار بودن روابط میلدرد با مردان در جدی گرفتن بیش از اندازه زندگی و فراموش کردن خود زندگی است.

میلدرد در ظاهر شخصیت معصوم ماجراست؛ اما نگاهی دقیق به شخصیت او نشان می‌دهد این زن فرق چندانی با دختر خود ندارد، او هم برای رسیدن به جایگاه فعلی‌اش از مردهای زندگی‌اش سوءاستفاده کرده است اما «بی‌چشم و رو» نبوده است؛ عجیب نیست که تا انتهای فیلم هر سه مرد (شوهر اول، مشاور مالی، شوهر دوم‌اش (با بازی درخورتوجه گای پیرس)) همگی همراه او هستند. آنها هستند چون میلدرد نیاز ابزاری به آنها دارد. حتی رابطه ویدا با زن دنیادیده همسایه‌اش (با بازی درخشان ملیسا لئو) و یا رابطه با آیدا، دوست و همکارش نیز همگی در پوشش بده‌بستان کاری شکل گرفته‌اند.

درگیری نهایی مادر و دختر جایی است که میلدرد متوجه می‌شود دختر با همسر دوم و سابق او رفیق شده است. برخورد شبانه این سه نفر در خانه میلدرد یکی از صحنه‌های درخشان سریال است که اوج آن یعنی تلاش میلدرد برای خفه کردن دختر خود گره نوآر داستان را کامل می‌کند.

نوآر «میلدرد پیرس» سازوکاری متفاوت با نوآر کلاسیک دارد. این نوآر زنانه داستان رقابت دو زن مغرور در رسیدن به موفقیت است. دو زن که اتفاقا مادر و دختر هستند. دو زن که در مسیر رسیدن به موفقیت از مردها تنها استفاده ابزاری می‌کنند. دو زن که عشق و محبت‌شان به هم در راه رسیدن به موفقیت محو می‌شود و نفرتی ابدی جای آن را می‌گیرد، نفرتی که موجب می‌شود میلدرد در انتهای فیلم برای اولین بار فحش بدهد و دخترش را با «مرده شورش را ببرند» بدرقه کند.

بی‌راه نیست جمله تبلیغاتی فیلم «رسیدن به همه چیز به قیمت از دست دادن همه چیز برای او تمام می‌شود.» این سریال کوتاه داستان افرادی است که هر کدام برای رسیدن به اهداف خود (با کمی بی‌رحمی برای ارضای طمع خود) تلاش می‌کنند و در این بین بهای سنگینی می‌پردازند، بهایی که میلدرد می‌پردازد فقط از دست دادن تمام سرمایه‌اش نیست، او امید خود (ویدا) را تماما از دست می‌دهد، و ویدا هم به سوی آینده تاریکی قدم برمی‌دارد که پایان تلخی چون پایان میلدرد پیرس برایش تدارک دیده است. طمع جوهره نوآر است و هاینز این را خوب درک کرده، به همین دلیل نوآرش را به جای قتل براساس ملودرامی با موضوع طمع و جاه‌طلبی بنا کرده است.

«میلدرد پیرس» موفقیتی بزرگ در تلویزیون برای به تصویر کشیدن نوآر بدون قتل و خون است. کاری که تاد هاینز در این اثر می‌کند شبیه کار رهبر ارکستر است که از کوچکترین نوای سازهایش برای رسیدن به یک موج ویران‌کننده بهره می‌برد.

پس از تحریر

کیت وینسلت با «کتاب‌خوان» و «میلدرد پیرس» نشان می‌دهد به درک درستی از بازی در نقش شخصیت زنان آسیب‌پذیر رسیده است. تلاش او برای گرفتن حالت‌هایی که زیبایی چهره او را کمتر نشان دهد، بیشتر یادآور بلوغ او در بازیگری است. جاییکه او صبح پس از مرگ دخترش از خواب بیدار می‌شود و نگاهش روی تخت خالی دختر مات می‌ماند، تکان‌دهنده است و رعشه‌آور و چیزی نیست که با هدایت کارگردان یا توضیح فیلمنامه‌نویس به آن رسیده باشد. این نگاه همان درخشش نبوغی را دارد که همیشه در حالت چهره بزرگان بازیگری دیده می‌شود. در هم‌نسلان وینسلت فقط نیکول کیدمن است که می‌توانست در این سریال جای او را بگیرد و یا شاید جولین مور.

(۱) البته این تغییر سن بیشتر به قوانین فیلمسازی آن دوران بازمی گردد تا جسارت نداشتن سازندگان فیلم.

 

/ 0 نظر / 16 بازدید