در ستایش نگاه کردن (درباره مستند «مه»)

«مه» (Nebel) مستند عجیب و مینیمالی است ساخته نیکول ووگل که راستش شاید جز خودش کسی نفهمد دقیقا این مستند درباره چیست. مستندی که برنده جوایز مختلفی شده از جمله تقدیر ووگل برای همین فیلم در جشنواره فیلم برلین و همچنین بردن دو جایزه بهترین مستند و فیلمبرداری از جشنواره فیلم مستند Sehsuchte. اما واقعا این جوایز نمی‌توانند کمکی به درک فیلم کنند، فیلمی که عامدانه در برابر تفسیر شدن مقاومت می‌کند و سعی می‌کند جز تصاویر مینیمالش، سکوت و گفتارهای شعرگونه‌اش چیز دیگری به مخاطب عرضه نکند. حتی این مستند موضوع یا داستان یا چهره‌های خاصی را هم دنبال نمی‌کند، یعنی گر بخواهی به کسی توصیه کنی برود و این فیلم را ببیند هیچ حرف ویژه‌ای نمی‌توانی بزنی جز اینکه به او بگویی بدون هیچ پیش‌فرضی به تماشای این فیلم بنشین! فیلمی که سه دقیقه ابتدایی آن برف و سفیدی است تا اینکه بالاخره هیبت محو انسانی در برف در کنار ریل راه آهن هویدا می‌شود، بعد روباهی را در برف می‌بینیم که دارد تقلا می‌کند و بعد تصویر کات می‌شود به سیاهی و ادامه بارش برف و در تصاویری که شبیه نقاشی هستند رقص دانه‌های برف را در نور زرد نورافکنی تماشا می‌کنیم. بعدش نوبت می‌رسد به آدم‌های معمولی و شغل‌های آنها یکی ستاره‌شناس است، یکی نوازنده خیابانی، یکی در کلوب کار می‌کند، یکی لوکوموتیوران است و... هر آدمی را که می‌بینیم بخشی از شغل او را هم می‌بینیم اما راستش تصاویری که از کار آنها می‌بینیم هم با چیزی که تصورش را داریم فرق می‌کند مثلا در بخش ستاره‌شناس ما تلسکوپی غول‌پیکر را می‌بینیم که در جای خود می‌چرخد و وقتی در رصدخانه باز می‌شود تصویر کات می‌شود به مردی که در پارک مشغول نواختن گیتار است. رفت و برگشت بین این آدم‌های مختلف ما را به بیرون از محیط شهری و علمی می‌رساند، به طبیعت، درخت‌های سبز، جنگل‌ها انبوه و مهی که همه جا را گرفته و گفتاری شاعرانه که انگار ما را به آشتی دوباره با طبیعت دعوت می‌کند. و در انتها دوباره به جاده برف‌پوش اول فیلم می‌رسیم که این بار آدمی آنجا نیست و قطار از آنجا رد می‌شود و بعد روباه را می‌بینیم که همچنان در برف تلاش می‌کند راه برود. فیلم با سفیدی شروع می‌شود و در سفیدی هم تمام می‌شود. انگار ووگل قصد داشته تمام بشریت را در این فیلم کوتاه یک ساعته خلاصه کند و نشان دهد چطور انسان از طبیعت دور شده و چطور به جای لذت بردن از طبیعت فقط کنار آن ایستاده و حواسش نیست. فیلم ووگل شاید بیش از هر چیزی درباره طبیعت باشد، طبیعت به مثابه موجودی زنده که نفس می‌کشد و هر کس در برخورد با طبیعت دریافت و درک خود را دارد. شاید چیزی که به درک بیننده کمک کند؛ گفتار پایانی فیلم و تنها گفتار فیلم باشد. صدایی که انگار از دنیایی دیگر باشد روی تصاویری که دوربین با عقب رفتن در جاده از درختان دو سوی جاده و در فضایی مه‌آلود گرفته، بخشی از شعر «هشتیمن مرثیه» راینر ماریا ریلکه را می‌خواند، ریلکه در این شعر می‌گوید: «آدم‌ها به پهنه خیره می‌نگرند فقط با چشمانشان / اما چشمان ما انگار معکوس کار کنند / سدی هستند دربرابر ما، سدی در برابر عبور آزاد ما. / آنچه را بیرون از خودمان است / فقط با چهره های حیوانی می‌شناسیم...» و در گفتاری که در فیلم استفاده شده می‌گوید: «ما ناظران همیشه و هه جا / فقط نگاه می‌کنیم و نمی‌بینیم.» این گفتار به اندازه خود فیلم مبهم و معماگونه است اما تنها کلید نزدیک شدن به این مستند تجربی است. ووگل انگار با این تصاویر گنگش که تصویری متفاوت از زندگی روزمره و چیزهایی که همیشه دیدیم برای ما ترسیم می‌کند شاید می خواند بگوید باید چشم‌ها را شست، شاید او از ما می‌خواهد دوباره به همه چیز نگاه کنیم و این بار چیزهایی را ببینیم که هیچ وقت ندیدیم مثل چتری که در باد روی زمین کشیده می‌شود، یا مهی که با وزش باد در میان برگ درختان به رقص درمی‌آید. «مه» درباره دیدن است و اگر کسی چشم بینا داشته باشد در سفیدی مطلق هم آنچه که باید را می‌بیند.

لینک مطلب در سایت سینما حقیقت.

/ 0 نظر / 27 بازدید