روز پنجم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره رخ دیوانه،بهمن، اعترافات ذهن خطرناک من، دو)

رخ دیوانه (ابوالحسن داودی)
یک فیلم تجاری واقعی از سینمای ایران، از جنس همین روزها با شخصیت‌هایی که در همین فضا زندگی می‌کنند و با داستانی پر از غافلگیری (از جنس غافلگیری‌های لازم در سینمای عامه‌پسند) که در حدواندازه خودش و برای منظوری که ساخته شده به هدفش می‌رسد. فیلمی است شبیه داستان‌های پاورقی یا کتاب‌های تریلر جلدزرد که بیننده پیگیر می‌داند نباید با اثری از سینمای هنری (Arthouse) اشتباهش بگیرد، اما همین بیننده باید خوب بداند که اولین هدف سینما سرگرم کردن است و «رخ دیوانه» خیلی روان و خوب سرگرم می‌کند. این فیلم برخلاف خیلی از فیلم‌های دیگر جشنواره که ادعای بازی با فرم را دارند و قصه را رها کرده‌اند، بیش از هر چیزی روی قصه‌اش مانور داده. یعنی فیلمنامه‌نویس از همان ابتدا می‌دانسته دارد یک داستان ساختگی تعریف می‌کند از جنس همین ماجراهای فیس‌بوکی و وایبری و با خودش قرار گذاشته داستانی شوخ و شنگ از همین جنس را تعریف کند و حل مشکلات بزرگ دنیای بشریت را بگذارد بر عهده دیگر فیلمسازان و فیلم‌ها. «رخ دیوانه» درواقع اگر خودش را جدی می‌گرفت و لحنی خشک و تخت داشت حتما به اثری مضحک بدل می‌شد اما در همین حد فیلمی است مفرح با داستان چند جوان کاملا امروزی که قرار است مدام به هم و البته بیننده رودست بزنند و خب این کار را درست انجام می‌دهد (داودی و گوهری درست از سریال‌های آمریکایی این روزها الگو گرفتند و چه جالب که شروع فیلم‌شان هم ادای دینی است به «بسیار بلند، به شدت نزدیک» که اتفاقا آن فیلم هم همه رخدادهای غیرمنطقی‌اش را در انتها با معرفی مادر به عنوان سازنده قصه‌ها تمام می‌کرد). فیلم نتیجه پختگی داودی در ساخت فیلم گیشه است، یک بازی خیلی خود از امیر جدیدی و بازی خوبی از ساعد سهیلی دارد و فیلمنامه‌اش برای یک اثر تجاری استاندارد است. فیلمی است که ارزش پول بلیتش را دارد و دقیقا مثل پاپکورن است، شاید ارزش غذایی نداشته باشد اما دیدنش دلپذیر است، همین! قرار است سرگرم کند و موفق می‌شود.

دو (سهیلا گلستانی)
انگار داریم صحنه‌هایی پراکنده از چند فیلم را کنار هم می‌بینیم و فقط بازیگران یکسانش موجب شده‌اند متوجه این موضوع نشویم. فیلم درباره مردی است از فرنگ برگشته که می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد و خواهرش برایش یک کلفت می‌آورد. اینکه وقتی قرار است خانه‌ای به فروش برود و وسایل داخلش یا دور انداخته شود یا فروخته شود نیازی به کلفت ندارد به جای خود، و اینکه کلفت زوری خودش را وبال مردی می‌کند که اصلا اهل مدارا نیست هم به جای خود. اما یکی توضیح بدهد این کلفت و دیگر دوستانش چطور یک روز سر سفره عزا هستند و فردایش پیک‌نیک. چطور دختر نحیف با مرد دست به یقه می‌شود و او را می‌کشد و بعد مرد البته زنده می‌شود تا داستان ادامه بیابد. اصلا چه اهمیتی دارد کلفت در 54 سالگی حامله باشد یا دچار بیماری داخلی دیگری؟ چرا زن وقتی در خانه زندانی شده، شیشه را نمی‌شکند و سروصدا نمی‌کند تا کسی بیاید و کمکش کند. چرا زن حالا که زندانی شده خانه را می‌شوید و تمیز می‌کند. مهمانی خانه‌ی خواهر مرد قرار است چه رازی یا اطلاعاتی در اختیار بیننده بگذارد، جز اینکه می‌بینیم این خانواده لوبیاپلو را با جوجه کباب می‌خورند! راستی ایده موش در خانه چیست؟ موشی که در انتها از خانه بیرون می‌رود مهم‌تر است یا برخورد مرد با جسد کلفت؟ راستی اصلا کلفت مرده یا زنده است و راستی اصلا مگر این چیزها مهم است. «دو» که معلوم نیست چرا «سه» یا «یک و نیم» نیست، به راحتی یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های جشنواره است.

بهمن (مرتضی فرشباف)
هم فیلم کوتاه فرشباف و آناهیتا قزوینی‌زاده یعنی «باد ما را خواهد برد» را دوست دارم و هم «سوگ» را که نسخه بلند همین فیلم کوتاه به کارگردانی فرشباف بود. «بهمن» در مقایسه با این دو فیلمی است حرفه‌ای‌تر، با کارگردانی روان (در کار با بازیگر و البته قاب‌بندی) و فیلمبرداری خیلی خوب. اما چیزی که باعث می‌شود فیلم فرشباف با همه سکوت‌های دلپذیرش (و نیمه اول متنیش دربرابر نیمه دوم کِش‌دارش) در یک قدمی اثری خوب بماند فیلمنامه‌اش است. فیلمنامه‌ای که بیخودی مینی‌مال است و از شخصیت‌ها و ایده‌هایش استفاده نمی‌کند و گاه به شدت سطحی می‌شود (ایده شک زن به شوهرش) و انگار فرشباف در مرحله فیلمنامه بیشتر به فکر خلق گرافیک و تصویر بوده (نمونه‌اش در خواب دیدن شوهر به همراه سگ و یا گرفتاری زن در برف و بوران است) و کمتر به این فکر کرده که به عمق شخصیت اصلی خود نفوذ کند و درنتیجه بتواند مواجهه با پیری این زن را به شکلی ماندگار نشان دهد. آنقدر فیلمنامه نازک و نحیف است که دیگر خود زن در جایی از فیلم مجبور می‌شود بگوید دارد پیر می‌شود. فیلم هیچ پیشزمینه‌ای درباره شخصیت اصلی خود به ما نمی‌دهد تا ما متوجه تغییرات او شویم و برای همین با وجود تاکید کارگردان بر رفت و برگشت‌های زن بین بیمارستان و خانه تغییر حالت او و عصبی شدنش را درک نمی‌کنیم و حتی نمی‌فهمیم چطور یک‌باره نرم می‌شود و با پیرزنی که تحت پرستاری اوست مهربان می‌شود. فرشباف با وجود تاثیرات مستقیمی که از کیارستمی در برخی صحنه‌ها دارد و هرچند این فیلمش اثری ناقص و ناتمام است هنوز کارگردانی است که می‌شود به او امیدوار ماند اما واقعا احساس می‌شود یک فیلمنامه‌نویس خوش‌فکر و هم‌سلیقه باید در کنارش باشد تا به او در خلق درام حتی درامی متکی به کمترین رخدادها کمک کند. یکی از ایده‌هایی که فرشباف فیلمنامه‌نویس با هزار افسوس رهایش کرده عکسی در آلبوم پیرزن است که موتیف خواب‌های هر شب زن است، حیف این ایده!

اعترافات ذهن خطرناک من (هومن سیدی)
وقتی فیلم تمام می‌شود حس می‌کنیم یک سوم از یک قصه را دیدیم یا مقدمه یک فیلم را دیدیم. ماجرای فیلم قصه مردی است که فراموشی پیدا کرده و هر روز بیدار می‌شود و یک ساک به دو نفری می‌دهد که دارند از فراموشی او استفاده می‌کنند تا به پول برسند. خوب در این فیلم می‌بینیم که مرد چطور هر روز این کار را می‌کند و چطور فراموشی پیدا می‌کند و خب منتظر هستیم ببینیم او روزهای بعد چه می‌کند و سرنوشتش چیست. شاید بگویید او داخل یک چرخه افتاده و هر روزش همین است. اما موضوع اینجاست که این کار با او تا روز دهم ادامه دارد که هر ده ساک اسید را تحویل داده و بعدش چه می‌شود؟ برای همین است که می‌گویم که این فیلم درواقع یک سوم از یک قصه را نمایش می‌دهد و کاری است ناقص. فیلمی است که کارگردانش بیشتر درگیر فضاسازی و تصویرسازی بوده و خب تصاویر کلیپ‌وارش جذاب هم هستند اما نه نریشن فیلم به ما کمکی می‌کند و نه موقعیت‌های متعددش که برخی بانمک هستند (مثل فصل آمبولانس) و برخی مضحک (مثل قایم شدن مرد پشت درخت و سردرآوردنش از کل ماجرا). اما اگر از قید این تصویرها بیرون بیاییم، فیلم جدید سیدی دیگری چیزی برای دیدن ندارد، بله فضای یک‌دستی دارد اما همین و بس، چند دیالوگ بامزه دارد (فصل حضور خود سیدی) اما همین و بس. درواقع فیلم باید اینطور می‌بود که در پرده اول روز پنج (نقطه شروع فیلم) را می‌دیدیم، در پرده دوم چهار روز بعد و تلاش او برای جمع کردن خاطراتش از هر روز را می‌دیدیم و در پرده سوم روز دهم و پایان‌بندی را می‌دیدیم اما فیلمنامه کاری به این چیزها ندارد و در بند تصویرسازی مانده. و شاید دلیلش این باشد که اگر این مسیر را تا انتها می‌رفت می‌شد «لبه فردا» با بازی تام کروز که انگار منبع الهام سیدی بوده!

/ 0 نظر / 80 بازدید