روز نهم و دهم جشنواره فیلم فجر 93 (درباره مردی که اسب شد و...)

مردی که اسب شد (امیرحسین ثقفی) و...
«ایران برگر» مسعود جعفری جوزانی یکی از خجالت‌بارترین زیرفیلم‌های تاریخ سینمای ایران است که بال و پر دادن غلط منتقدان از محصولاتی مثل «پایتخت» و «شب‌های برره» به ساخت آن دامن زده است؛ مجموعه‌ای از تصاویر شرم‌آور که به همه چیز و همه کس توهین می‌کند فقط به این قصد که بخنداند ولی نتیجه کار چیزی جز حماقت و جلفبازی نیست. «جامه‌دران» حمیدرضا قطبی فیلمی است سردرگم مثل منبع اقتباسش، داستانی مضحک که بی‌دلیل در زمان عقب می‌رود و سرگذشت‌های مختلفی را روایت می‌کند که قرار است یک کلیت را خلق کند اما نه تنها در این کار موفق نیست بلکه لحظه به لحظه که از آن می‌گذرد جز خنده و خمیازه چیزی برای مخاطب به همراه ندارد. «چاقی» یک پیام مهم دارد، اگر می‌خواهید لاغر شوید به همسرتان خیانت کنید، اما بعدش که متنبه شدید یادتان باشد که دوباره چاق می‌شوید، فیلمی که از همه نظر بیننده را سرخورده می‌کند و به علی مصفا هم تنها لحظاتی کوتاه می‌تواند تمامی ضعف‌های گوشه گوشه فیلم را بپوشاند. «روباه» بهروز افخمی فیلمی سردرگم است که نه لحن کمیکش را می‌تواند حفظ کند و بسط دهد و نه تعلیقش را، و همین باعث می‌شود من‌درآوردی بودن فیلمنامه‌اش و مضحک بودن تمامی لحظاتش بیشتر توی چشم بیاید. «مردی که اسب شد» امیرحسین ثقفی بسیار رادیکال‌تر از دو فیلم قبلی کارگردانش است و تماشایش صبر می‌خواهد، کسی که صبر می‌کند و فیلم را تا انتها می‌بیند حداقل تصاویری بسیار درخشان از نظر گرافیکی می‌بیند که در سینمای ما کم‌سابقه است و آدم را به ستایش ثقفی و امین جعفری فیلمبردار وامی‌دارد، اما راستش این تصاویر زیبا تنها ویژگی فیلم ثقفی هستند که نمی‌تواند بین مخاطب خود و تصاویرش ارتباط برقرار کند؛ مشکل فقط در مینیمال بودن افراطی خط اصلی فیلمنامه نیست، مشکل در این است که فیلم او به‌شدت غیربومی است و یا به عبارتی با دیدن تصاویرش مدام یاد ارجاعات مختلفش به فیلم‌های کسانی چون بلا تار، آنجلوپولوس، تارکوفسکی و آلبرت سرا می‌افتیم. نیم ساعت پایانی فیلم سرشار است از چند سکانس حیرت‌انگیز بصری که واقعا چشم‌نواز هستند اما این سکانس‌های درخشان گرافیکی در کنار هم یک کلیت را خلق نمی‌کنند و همین مشکل اصلی ثقفی است. بیشتر حس می‌کنم ثقفی در دو فیلم آخرش دارد با سینما به عنوان ابزاری برای خلق تصویر دست به تجربه می‌زند اما بهتر است همین اندازه که روی تصاویرش فکر می‌کند سعی داشته باشد جهان‌بینی خودش را تکمیل کند تا فیلم‌هایش رنگ و بوی ادای دین را از دست بدهند و به آثاری مستقل و منسجم بدل شوند. «مردی که اسب شد» فیلمی است از نظر بصری منسجم و چشم‌نواز و از نظر محتوایی سردرگم و راستش نتیجه این همنشینی فیلمی می‌شود در یک قدمی اثری خوب.

/ 0 نظر / 192 بازدید