روز اول جشنواره فیلم فجر 93 (درباره ارغوان و بوفالو)

ارغوان (کیوان علی‌محمدی – امید بنکدار)
اگر در «شبانه» و «شبانه روز» سنگینی و غلبه فرم باعث می‌شد کاستی‌های فیلمنامه کمتر دیده شوند یا مثل «شبانه» فقط در سی دقیقه پایانی خود را بروز دهند، اینجا دو فیلمساز با اتخاذ رویکردی رایج‌تر در سینما (پرهیز از استفاده از نماهایی با زوایای غریب، نورپردازی عجیب، رنگ‌بندی‌های نامعمول و تقطیع جنون‌آمیز) سعی کردند فیلمی بسازند که داستانگوتر باشد. در اینجا دکوپاژ ظریف نماهای بلند (مثل چرخش دوربین در خانه کودکی ارغوان در شبی که پدرش به کنسرت رفته) نشان می‌دهند که بنکدار و علی‌محمدی کارگردانی را خوب بلد هستند و از بخت‌شان با مرتضی پورصمدی هم همراه شده‌اند که درک عمیقی از رنگ و نور و حرکت دوربین دارد. با این حال این رویکرد جدید برای دو کارگردانی در ساخت «ارغوان» مثل تیغی دو دم عمل کرده است؛ از یک طرف نشان می‌دهد که این دو کارگردانی «غیرعجیب» را هم بلد هستند اما از طرفی بیش از پیش نشان می‌دهد که ضعف اصلی فیلم‌های این دو فیلمنامه‌ است. شاید بهتر باشد بگوییم این دو در مرحله فیلمنامه بیشتر وسواس چطور گرفتن صحنه‌ها را دارند تا اینکه به این فکر کنند که دیالوگی مثل «من کپی‌رایت را رعایت می‌کنم» چقدر مضحک جلوه می‌کند، یا اینکه داستانشان چه در سال 48، 86 و 92 بگذرد یا در سال 42، 80 و 90 هیچ فرقی نمی‌کند، یا اینکه اگر عده‌ای در ایران برای مرگ آهنگسازی در آن سوی دنیا مجلس ختم می‌گیرند خنده‌دار است. فیلمنامه «ارغوان» پر است از دیالوگ‌هایی که در زبان بازیگرانش نچرخیده و داستانی را دارد تعریف می‌کند که عشقش بیشتر شبیه «مخ‌زنی روشنفکرانه» است. بنکدار و علی‌محمدی کارگردان‌های خوبی در اجرا و کار با دوربین هستند، اما در بازی گرفتن هم مشکل دارند و کافی است به مکث‌های بی‌مورد بازیگران موقع بیان دیالوگ‌ها و یا واکنش‌های آنها شد. «ارغوان» کپی سردستی و خامی از «شب‌های روشن» است، بدون وسواسی که در فیلمنامه آن فیلم به کار رفته است.

بوفالو (کاوه سجادی حسینی)
«شب، بیرون» سجادی حسینی زیادی دیالوگ داشت و شخصیت‌هایش خیلی حرف می زدند و بودجه کم حسابی دست کارگردانش را بسته بود. درعوض «بوفالو» با بودجه مناسب و حضور یک فیلمبردار کاربلد مثل علی برازنده ساخته شده اما مشکل‌اش اینجاست که شخصیت‌هایش کم حرف می‌زنند و وقتی هم حرف می‌زنند به زور می‌خواهند دختری کر و لال را به حرف بیاورند. بیست دقیقه ابتدایی فیلم به بیننده این ادرس غلط را می‌دهد که با فضایی آبزورد روبرو است اما با مردن پیمان (هومن سیدی) وارد یک «امروز» دیگر می‌شویم، شکوفه (سهیلا گلستانی) که مدام به بوفالو (پرویز پرستویی) التماس می‌کند برود و جسد شوهرش را پیدا کند، خودش هم در یک متل نه چندان مناسب گرفتار شده. مشکل اصلی در «بوفالو» این است که هر چه فیلم جلوتر می‌رود، داستانش جلوتر نمی‌رود و در همان نقطه آغازین مانده است: حضور شکوفه در متل و متل‌داری که به او نظر دارد، سوار ماشین قاچاقچیان آدم شدنش و حتی برخوردهایش با دختردایی کرولال بوفالو هیچ کدام فیلم/داستان را به پیش نمی‌برند و شخصیت‌های مدام دور خودشان می‌چرخند و شکل نمی‌گیرد، تقریبا هیچ شناختی نسبت به هیچ کدام از شخصیت‌های فیلم پیدا نمی‌کنیم و واقعا نمی‌توان توضیحی حتی دم‌دستی داد که این آدم‌ها از کجا آمده‌اند و به کجا می‌خواهند بروند و اصلا دلیل کارهایشان چیست و به شکلی عجیب حتی هرگز نمی‌فهمیم چرا شخصیت پرویز پرستویی بوفالو نام دارد، اگر اهمیتی ندارد چرا نام فیلم شده که قبلا نامش «ضدنور» بود و اگر مک‌گافین فیلم است به نظر می‌رسد فیلمساز سر شوخی با بیننده‌اش دارد. سردرگمی که «بوفالو» را اسر خود کرده، ناتوانی در روایت داستان زن و شوهری است که قصد خروج از کشور را دارند و با ناپدید شدن مرد، همه چیز بهم می‌ریزد. با مردن پیمان انگار ایده‌های فیلمنامه‌نویسان هم تمام شده است و همان ایده نهایی جابه‌جا شدن چهره بوفالو با پیمان نویسندگان را به ادامه نوشتن واداشته و فیلم در چند موقعیت تکراری یعنی زیر آب رفتن بوفالو و خیابان‌گردی‌های شکوفه گرفتار می‌شود و یکنواختی و بدون رخداد بودن فیلمنامه، نویسندگان را مجبور می‌کند به خلق موقعیت مضحکی مثل رنگ کردن موی زن کرولال! «بوفالو» با همه زحمت‌هایی که برای ساختش کشیده شده فقط یک برگ برنده دارد و آن هم فیلمبرداری برازنده و نورپردازی اوست، همین!

/ 0 نظر / 40 بازدید